Home
 
Welcome to the Frontpage
movie test PDF Print E-mail
Written by Administrator   
Friday, 15 July 2011 18:39

Last Updated on Friday, 15 July 2011 18:53
 
گفت و گو با کورش تشت زر بعد از یک دهه سکوت / فوتبالم نابود شد چون خوش تیپ بودم PDF Print E-mail
Written by Administrator   
Saturday, 02 July 2011 14:44

گفت و گویی با کورش تشت زر ، ستاره اوایل دهه 70 ایران که می گوید برای خوشتیپی ، بهایی سنگین پرداخت. او یک دهه است که رفته تورنتوی کانادا.

فرهاد عشوندی : کوروش تشت زر ؛ این اسم برای خیلی از جوانان عشق فوتبال دهه 70 ایران ، اسمی آشناست. پسر خوش تیپی که برای استقلال بازی می کرد و سیمای ظاهری اش حتی بر فوتبالش سایه انداخته بود و هر رفتارش برایش کلی حاشیه می ساخت. حاشیه هایی که خیلی زود فوتبالش را از مسیری عادی خارج کردند و او به پایان راه بازی اش رسید.

کوروش حالا در آستانه دهه چهارم زندگی اما در کانادا زندگی می کند. او که تحصیلکرده رشته شیمی است در تورنتو برای خود مجله دنیای ورزش منتشر می کند و یک پا روزنامه نگار شده. او همزمان به کار فروش موبایل و البته آموزش فوتبال به نوجوانان ایرانی و کانادایی به همراه کاپیتان سابق تیم ملی فوتبال یعنی نادر میراحمدیان ، مشغول است.

گفت و گو با کورش تشت زر را به کمک نادر میراحمدیان عزیز که درگیر مراسم درگذشت مادرش بود ، انجام دادیم. مصاحبه ای که خواندنش خالی از لطف نیست.

شروع فوتبالم

من فوتبالم را از سال 65 زیر نظر اردشیر لارودی شروع کردم بعد با انتخاب آقای محمد صلاحی راهی تیم جوانان استقلال شدم. یادم هست ، سال 67 هم در تیم جوانان کاپیتان بودم و هم در تیم غلامحسین مظلومی برای بزرگسالان بازی می کردم. البته کم و بیش به من فرصت می رسید اما در آن سن و سال ، اینکه تا این حد برسم برایم افتخار بزرگی بود. اولین بازی ام در تیم بزرگسالان هم سال 67 بود که به جای پرویز مظلومی وارد زمین شدم. پرویزخان آن موقع مربی ما در تیم جوانان هم بود. در این دوران در تیم ملی جوانان هم بازی می کردم و شرایطم خوب بود . یک جورهایی اتیه های فوتبال استقلال در آن سال ها بودیم. من تا سال 69 که تیم قهرمان آسیا شد در لیست جوانان و بزرگسالان استقلال بودم البته جایی در تیم قهرمان آسیا نداشتم اما فرصت بازی در کنار بزرگانی چون بیانی ها ، زرینچه ، مطلق ، چنگیز ، مظلومی ، مختاری فر ، هاشمی مقدم و... را داشتم که بودن در کنارشان برای هر کسی مثل یک رویا بود.

بازی کنار کاپیتان سیروس

سال 70 بود که کشاورز با توپی پر به فوتلبال ایران آمد . پول زیادی داشتند و می گفتند برای جذب بازیکنان ، دست به هر خرجی می زنند. خیلی از بزرگان فوتبال ایران را با وعده زمین و پول های میلیونی در تیم شان جمع کردند. از قایقران گرفته تا جواد زرینچه. من هم از این تیم پیشنهاد مالی مناسبی گرفتم و نتوانستم نه بگویم. این فرصتی شد تا بتوانم کنار خدابیامرز قایقران ،علیدوستی، انصاری فرد، شاه محمدی . دو سالی در این تیم بازی کردم و شرایط هم خیلی بد نبود. آن موقع ها اسم من خیلی سر زبان ها بود. حالا به خاطر شرایط ظاهری ام ، هم اسمم بود هم اینکه کلی حاشیه همیشه درباره ام وجود داشت. بازی در کشاورز نکات مهمی داشت.

بازی در دسته 3 برای استقلال

سال 72 بود که برگشتم استقلال . استقلال که سقوط کرد لیگ سه کامران منزوی ، سردبیر استقلال جوان به من گفت باید برگردی به تیم. تیم شرایط بدی داشت.  من و زرینچه و قلعه نویی برگشتیم . شاهین هم بود و شاهرخ هم آمد . فکر کنم گلر تیم مان هم حمید بابازاده بود . ما آن فصل با برگشتن همه بچه ها به تیم ، توانستیم قهرمان دسته 3 بشویم و به لیگ آزادگان برگردیم. آن سال اولیایی رفته بود یک مربی روس برای تیم آورد که اسمش بود سکومروخف . بعد از اینکه نتایج تیم ، مناسب شد ، حاجی برای سال بعدش هم که سال 73 بود یک مربی روس آورد به اسم بیلوفسکی. این مربی اما اصلا موفق نبود خیلی زود کنارش گذاشتند. تیم سپرده شد به عمو نصی( نصرالله عبدالهی ) و بهتاش فریبا.  با آمدن این دو ، تیم ما حسابی همدل شد و توانستیم نتیج خوبی بگیریم. سال 74 هم من هنوز در استقلال بودم اما در پایان سال 74 ، رفتم سایپا دو فصل در این تیم بازی کردم و یک فصلش آقای گل لیگ دو هم شدم. از آنجا هم رفتم کشاورز که امیر قلعه نویی هدایتش را در دست گرفته بود. یک فصل هم در سال 79 رفتم به تیم برق تهران. در سال 80 که ازدواج کردم ، فوتبالم را هم تمام کردم و آمدم کانادا.

گناهم خوش تیپی بود

من در دهه ای بازی می کردم که سخت گیری ها خیلی بیشتر از الان بود. در اواخر دهه 60 و 70 ، بازیکنان بزرگی در فوتبال ایران بازی می کردند و خیلی بها دادن به بازیکنان جوان باب نبود. من هم مشکلم این بود که قیافه ام خوب بود. اینکه بازیکن جوانی بخواهد خوب بپوشد و خوش تیپ هم باشد ، حسابی شرایط را سخت می کرد. من در همان شرایط کاپیتان تیم ملی جوانان شدم ، در تیم ملی امید بازی کردم و حتی به تیم بزرگسالان هم دعوت شدم. من دانشجو هم بودم ، چیزی که در آن سال ها کمتر اتفاق افتاد. آن وقت ها مدام کارم گیر فدراسیون بود و باید پاسخگوی مسائلی می شدم که اصلا ارتباطی به من نداشت. می گفتند چرا پوسترت را چاپ می کنند ، چرا روی قندان و جاسیگاری عکس هایت را چاپ می کنند و اصلا چرا همه می گویند خوش تیپ هستی. من جوان بودم و دوست داشتم تا کمی به ظاهرم برسم اما انگار این کارم جرم بود. تازه به من چه ارتباطی داشت اگر پوسترم را چاپ می کردند؟ مگر پولش توی جیب من می رفت؟

یک سری سودجو این کارها را می کردند و دودش می رفت توی چشم من.

خوش تیپی و ظهور علی منصور ، فوتبالم را تمام کرد

دو مسئله مهم در افول فوتبالم در استقلال نقش داشت. یکی همین مسئله حاشیه هایی بود که به بهانه ظاهرم برایم ایجاد شده بود و دیگری ظهور یک بازیکن خوب در پستی که بازی می کردم ؛ علیرضا منصوریان. علی دوست صمیمی ام بود که در تیم ملی جوانان با هم ، همبازی بودیم.یادم هست من فیکس بازی می کردم و او یا ذخیره می شد یا خط می خورد. خودش می گفت باورم نمی شود بتوانم به تو برسم اما به یکباره علیرضا اوج گرفت و من را جا گذاشت. انصافا سال 74 که به استقلال آمد ، خیلی خوب بازی کرد. او پشت کار زیادی نشان داد و توانست فیکس شود. یادم هست اضافه تر از همه ما تمرین می کرد . یادم هست آن اوایل ما با هم بازی می کردیم. امیر ، منصوریان را از پارس خودرو به استقلال آورد. امیر به خاطر اتفاقات داربی سال 73 ، 8 هفته از لیگ 74 را محروم بود برای همین رفت علی منصور را به تیم آورد. من ، علی منصور و پرورش خواه ، خط هافبک تیم را در آن هفته ها تشکیل می دادیم. بعد از آن وقتی امیر برگشت ، من کم کم رفتم روی نیمکت و در آخر فصل هم از استقلال به سایپا رفتم. این قدر شایعه دورم زیاد بود که روی کارم اثر می گذاشت. همه باورشان شده بود که کوروش به فکر فوتبال نیست درحالی که من هیچ کاری هم نمی کردم.

مد شده بود هر روز بگویند کوروش رفته پارتی!

یادم هست با ذوب آهن بازی داشتیم و من در اوج آمادگی بودم . باید بازی می کردم. یعنی تمام هفته در ترکیب اصلی تمرین کردم اما روز بازی ماندم بیرون بدون اینکه توججیهی برای این کار باشد. چند هفته بعد از آن فهمیدم ، به منصورخان پورحیدری گفته بودند ، شب قبل از بازی کوروش را در پارتی دیدند. درحالی که این خبر کذب محض بود. وقتی به شهرت می رسی دورت خیلی ها می آیند. خیلی هایی که فکر می کنی دوستانت هستند اما نابودت می کنند. همین مگسان دور شیرینی بودند خیلی ضربه به زندگی ام لطمه زدند. مسائل خصوصی من را یک کلاغ 40 کلاغ می کردند ، درحالی که واقعا آن شکلی که درباره ام می گفتند نبودم. خسته شدم بس که باید سر همین حرف های خاله زنکی به جاهای مختلف می رفتم و جواب پس می دادم.

پزشکی قبول شدم اما به عشق فوتبال نرفتم

آن یال ها درس خواندن یک مقدار سخت بود. فوتبالیست ها خیلی اهمیت نمی دادند. من حتی پزشکی قبول شدم. پزشکی یزد هم قبول شدم اما تیم جوانان بودم و عشق فوتبال. آن موقع پدر مادرم می گفتند برو پزشک شو ولی آمدم فوتبال و شیمی را خواندم دیگر. اینجا هم به شاگردانم می گویم از همه چی مهمتر درس است. درس است که باعث تفاوت یک نفر با هم سالانش می شود. الان دایی یا محمد تقوی را ببینید.

نسل سوخته

بازیکنان دهه 60 و اوایل 70 ، بازیکنان  دوران طلایی فوتبال ایران بودند که مظلوم واقع شدند. اگر بخواهیم اسم بیاوریم بازیکنانی مثل قایقران مجتبی محرمی یا خیلی های دیگر اگر الان بازی می کردند باید در در بهترین تیم های اروپا بازی می کردند. آن زمان اما نه پولی بود و نه فرصتی برای پیشرفت. یادم هستمدیر وقت استقلال یعنی حاجی  اولیایی به جواد زرینچه که کاپیتان دوم تیم بود می گفت این 200 هزار تومان را بگیر و حقوق بچه ها را بده که سهم هر کدام مان می شد نهایتا 5 هزار تومان!

الان پول های بی حساب و کتابی در فوتبال که هیچ خروجی هم ندارد. این دلال بازی ها فوتبال مان را به بیراهه برده است. اگر این دهه را با دهه قبل مقایسه کنیم می بینیم ، پسرفت داریم. قبلا در هر سال در لیگ مان  30 یا 40 ستاره داشتیم اما الان فقط ستاره های کاغذی داریم که مطبوعات بادشان می کنند . شاید 5 ستاره واقعی هم در لیگ مان نداشته باشیم.

 

 

علی اکبریان

متاسفانه خبر مشکلی که برای علی اکبریان پیش آمده  را شنیدم. تمام اخبارش را هم دنبال می کنم. من یکسالی در کنارش بودم. علی شرایط سختی برای زندگی داشت. او در محله فقیر نشینی زندگی می کرد و دوستان ناباب زیادی دورش بودند. مشاوران خوبی برای پیشرفت فوتبالش نداشت و فکر می کنم همین ها فوتبالش را به بیراهه کشاند. همان موقع هم می شد فهمید ادامه این مسیر ، بن بست است . ما  دوست های خوبی بودیم اما متاسفانه آن مشکلات محیطی ،خیلی زود مسیر زندگی اش را عوض کرد. فقط امیدوارم که ترتیبی داده شود که بتواند به آغوش خانواده اش برگردد.

اینجا در کانادا

من و نادر میر احمدیان این روزها در تورنتو مدرسه فوتبال داریم. مردم از 6 سال تا 30 و 35 سال می آیند و در تمرینات فوتبال شرکت می کنن.  اینجا به خاطر زمستان طولانی مدتش مردم خیلی علاقه ای به فوتبال ندارند. الان که فصل گرم سال است ، دما شده 5 درجه تا 10 درجه بالای صفر. اکثر شاگردان مان اما ایرانی هستند.غیر از این وقتم را با مجله دنیای ورزش کانادا سرگرم کردم. نشریه ام 112 صفحه دارد. مطالب پزشکی ورزشی خوبی داریم و خانوادگی  هم هستیم و خلاصه کارمان بد نیست. برای خودم یک پا روزنامه نگار ورزشی شدم( می خندد). البته یک مغازه موبایل فروشی هم دارم که نمایندگی یکی از برندهای سرشناس گوشی های همراه است. یک دختر بچه هم داریم که اسمش هست دنیز. او فعلا همه زندگی خانواده ماست!

Last Updated on Saturday, 02 July 2011 14:47
 
Peter Crouch's red card vs. Real Madird PDF Print E-mail
Written by Administrator   
Tuesday, 05 April 2011 19:18

Peter Crouch just got red carded within the first 15 minutes of Tottenham's Champions League match against Real Madrid.

This kind of behavior, specially this early in the match , is totally unnecessary and puts extra pressure on the team for no reason. What makes it even worse is "where" the offenses took place; first one on the top-left side of Real's box, the second in the middle of the park! I mean what was he thinking? Those areas and the timing of the fouls made no sense!

There was no malicious fouls or anything preceding the fouls, so Crouch's actions remain a puzzle.

 

 

Last Updated on Tuesday, 05 April 2011 19:33
 
خاطره دهها سال مربی گری حشمت مهاجرانی PDF Print E-mail
Written by Administrator   
Tuesday, 10 May 2011 13:59

حشمت مهاجرانی، سرمربی اسبق تیم ملی ایران در گفت‌وگو با خبرآنلاین گذشته‌اش را مرور می‌کند؛ گذشته‌ای که پر است از خاطره‌های جالب.

قصه آمدن فرانک اوفارل را اگر بخواهم بگویم باید از قبلش شروع کنیم. از وقتی که فدراسیون و کمیته المپیک تصمیم به استخدام مربی گرفتند.

دبیر وقت کمیته، شخصی بود به نام حسن رسولی. او در انگلستان تحصیل کرده بود و ارتباطات خوبی آنجا داشت. اول می خواستند برنر کرافت را بیاورند و یک نفر دیگر به اسم دیوید تیلور. مربی بزرگی بود این تیلور اما رقم قرداد مالی شان توافق نشد و در نهایت رسیدند به گزینه اوفارل که او هم مربی سرشانسی بود چون در منچستر مربیگری می کرد. فکر کنم او مستقیم از منچستر آمد ایران.

ابتدا بر سر مسائل مالی مشکل داشتند اما به او توضیح دادند که کار در ایران نه نیازی به پرداخت مالیات دارد و نه مجبوری برایش پولی به اتحادیه انگلستان و نه اتحادیه اروپا بدهی. همین الان هم اگر قرار بود ما بدون حذف درصد مالیات ها با کروش قرارداد ببندیم ، محال بود توان مالی مان برسد. در اروپا 39 تا 43 درصد مالیات روی پول مربیان کشیده می شود اما در اینجا همه پول به خودش می رسد که یک رقم درشتی می شود. این طوری هم بود که آنها توانستند تا اوفارل را راضی کنند که به ایران بیاید و بشود سرمربی تیم ملی ایران.

چرا اوفارل از من بدش می آمد؟

از اول که اوفارل آمد و فدراسیون خواست تا من در کنارش باشم، او ذهنیت خوبی نسبت به من نداشت و من حتی فکر می کردم که او از من بدش می آید. ماجرا هم این بود که در تیم جوانان دستیاری داشتم به نام اسکینر.او همان موقع 70 سالش بود. هم سن های الان من ، البته او کمی پیر تر بود( خنده جمعی. حشمت خان ماشاالله الان 6 سالی هست که روی 69 سال در جا می زند)

اسکینر مربی پیش آهنگی بود . من 32 ساله بودم و او 70 ساله. برای همین کاری از دستش بر نمی آمد که در تیم ما انجام بدهد. شرایط طوری بود که باید راه می رفت و کار ما را می دید. اصلا نمی دانم او چطور سر از فوتبال ما در آورده بود. به هر حال آن وقت ها هم حتما واسطه ها وجود داشتند دیگر . فکر می کنم اسکینر ایرلندی بود یا اسکاتلندی. خلاصه بچه محل فرانک محسوب می شد و چون من به او در تیمم میدان نمی دادم ، وقتی فرانک آمد توانست ذهنیتش را نسبت به من تغییر دهد. خلاصه حسابی زیرآب من را زده بود. من می دیدم که فرانک مرا تحویل نمی گیرد. بعد هم سعی کردم خیلی موضعی نگیرم و ولش کردم. کار خودم را می کردم و سعی می کردم کنار بمانم.

چطور یار غار اوفارل شدم؟

اما قصه رفاقتم با اوفارل بر می گردد به بازی های آسیایی 1974 تهران. فرانک شرایط کاری خاصی داشت. او یک حرفه ای به تمام معنا بود . یک روز بچه های تیم اعتراض کرده بودند که اگر پاداش نگیرند ، بازی نمی کنند. دیدم فرانک خیلی تو هم رفته. به او گفتم چه شده؟ و ماجرا را تعریف کرد. از یک طرف نمی خواست رودرروی فدراسیون قرار بگیرد و از یک طرف هم نمی خواست ستاره هایش از او دلگیر شوند.

از من کمک خواست چون می گفت من بهتر فرهنگ ایرانی ها را بلدم. راستش خیلی از ستاره های تیم که الان هم آدم های بزرگی هستند ، گفته بودند اگر پول نگیرند برای تیم بازی نمی کنند. با هم حرف زدیم و قرار شد  من این مشکل را حل کنم. من که بلند شدم بروم ، گفت حشمت چی کار می خواهی بکنی؟ گفتم می روم داد و بیداد می کنم و می گویم هرکی پول می خواهد کیفش را بردارد ، برود خانه. اینجا تیم ملی است. پیراهنش ارزش دارد. اینجا ما به کسی پول نمی دهیم. اولش فرانک کمی می ترسید که شرایط بدتر بشود.

فکر نکن ، وقتی می گویم پول ، رقمش بالا بود. شاید 1000 تومان واسه کل تیم. ولی من می گفتم ، پیراهن ملی یعنی عشق. تیمی که 100 هزار طرفدار داشت را نباید برایش شرط مالی می گذاشت. من رفتم و حرفهایم جواب داد. فکر کنم قبل از بازی مان با کویت بود. رفتم و تیم را با حرف هایم یکدست کردم و در ازایش با فرانک ، حسابی رفیق شدم. من از آن به بعد شدم همدم فرانک. البته او می گفت سعی کن هیچ وقت سر ستاره هایت فریاد نکشی و آنها را علیه خود نشوری. حرفش درست بود اما خب ، اینجا ایران بود و من هم راز فریادهایم را این قدر راحت به شاگردانم یاد ندادم. فریادهایی که بعدها خیلی از ستاره های آن تیم در مربیگری های شان استفاده می کردند.

دروغ نگویم ، باید اعتراف کنم گاهی مجبور می شدم در رختکن بد و بیراه بگویم. البته فکر کنم بعدها بعضی از شاگردانم در این کار از من پیشی گرفتند و رختکن شان همه اش استفاده از همین تاکتیک بود که جواب هم می داد( خنده جمعی)

مدال المپیک مونیخ را از دست دادم چون حرف اوفارل را گوش نکردم

من همیشه گفته ام دشمنم را هم اگر ببینم بدردم می خورد ، می گذارم در ترکیب تیم. این توصیه ای بود که فرانک اوفارل به من داشت. فرق یک مربی بزرگ با مربی معمولی در همین چیزهاست. به هر حال من هم جوان بودم و حرفش را آن موقع آویزه گوشم نکردم تا دقیقا به حرفش رسیدم. در المپیک 76 ، صادقی و کازرانی را روی حرف چند نفر از دستیاران و بازیکنان مورد اعتمادم گذاشتم کنار و جای شان سهام میر فخرایی و بیژن ذوالفقارنسب را بردم. راستش سر هیچ و پوچ از دو یار خوب تیم ملی آن هم در فاصله 48 ساعت تا اعزام تیم گذشتم . البته هم سهام و هم بیژن بازیکنان عالی و بزرگی بودند اما تجربه آن روز شان به اندازه دو بازیکنی که کنار گذاشتم نبود. الان بعد از 36 سال به اشتباهم اعتراف می کنم. اگر با تیم خودم رفته بودم شک نکن که مدال می گرفتم. من 2 بر یک به روسیه باختم و ششم شدم اما اگر تیم کاملم را داشتم حتما می رفتم روی سکو . ما حتی قبل از بازی ها در مسابقه دوستانه ، تیم ملی فرانسه را با میشل پلاتینی بردیم. با این وجود الان کسی نمی گوید و اصلا یادش نیست که حشمت مهاجرانی می خواست آن روز انضباط را رعایت کند و بازیکنانش را خط زده است اما اگر مدال می گرفتیم ، تا ابد ماندگار می شدیم. متوجه حرفم هستید؟

چطور رفتیم جام جهانی

سرنوشت بازی های ایران در دو مقدماتی جام جهانی عین هم شد. سال 74 تیم با محمود بیاتی و محمد رنجبر به ملبورن رفت و آنجا اسیر نیرنگ های مربی صرب استرالیا یعنی ریل رازیک شد. 4 سال بعد اما من تا رسیدم گفت:I MOST WIN. من از همان دقیقه اول سعی کردم آنها را بترسانم و کارم هم جواب داد. این بار آنها ترسیدند. آنها که سری قبل می رفتند در اتاق بچه های ما اعلامیه می ریختند ، این بار چنان ترسیدند که نتوانستند در زمین خودشان حرفی برای گفتن داشته باشند و اسیر سرعت حسن روشن شدند. راستش فرانک اوفارل هم حسن را خیلی دوست داشت. او برای خودش آن سال ها ستاره ای بود.

گفتم فرانک ؛ پوندها را ببر جواب شیخ با من

مربی امارات بودم ، فکر کنم سال 1980 بود که یک روز فرانک به من زنگ زد. او از ایران برگشته بود به کشورش و می خواست برگردد به خاورمیانه. راستش وقتی در امارات بودم برای دو مربی بزرگی که ایران بودند فرصت شغلی فراهم کردم. البته فرانک اوفارل نمی توانست خودش را با شرایط امارات وقف دهد. آنجا کار کردن برای یک مربی انگلیسی خیلی سخت است. همین الانش سخت است تا چه برسد به آن سال ها. یک باشگاهی که خودم هم کار کرده بودم به اسم الشعب که فرکی ، شاهرخی و علیرضا عزیزی هم همان جا بازی کردند ، این تیم را من در خیابان ها تمرین می دادم و تیم فقیری بود اما با من توانست تا فینال جام حذفی بیاید. بعد که آمد دید اینجا هیچ چیز نیست، گفت نمی تواند کار کند. او آن سال 100 هزار پوند از این تیم گرفت که رقم کمی هم نبود. گفتم فرانک ، پول را که گرفتی ، بردار برو . خیالت هم راحت اتفاقی نمی افتد. می ترسید که فیفا محرومش کند. گفتم برو با من. این ها حتی شکایت هم نمی کنند. خلاصه پول را گرفت و رفت. بعد از آن هم سال هاست که ما همدیگر را ندیدیم. البته آن سال ها خیلی با هم خوب بودیم. با این وجود ما با هم خیلی سال های خوبی داشتیم. فکر نکنم او این حس را داشته باشد که دستیار ایرانی اش می خواسته زیرآبش را بزند.

رایکوف! مجموع سن مان می شود 140 ؛ کی تیم را تمرین بده؟

حالا که از اوفارل گفتم بگذار یک خاطره هم از مرحوم رایکوف بگویم. او از تیم نوودینا کلاب اسپانیا به ایران آمد که تیمی دسته دومی بود اما یکی از بزرگترین مربیان تاریخ ما لقب گرفت. در کارش بی نظیر بود و ما خیلی چیزها از او یاد گرفتیم. او هم بعد از رفتن من به امارات ابراز تمایل کرد که با هم کار کنیم . من برای رایکوف هم یک شغل خوب پیدا کردم . خدا بیامرز 3 سال پیشم ماند. اولش می خواستیم دستیارم باشد در تیم ملی بعد حساب کردیم مجموع سن مان می شود 140 سال . گفتم رایکوف اینجوری کی باید لخت بشود و تیم را تمرین بدهد!( بعد با صدایی بلند می خندد و ما را هم به خنده وا می دارد)

اما نانی در سفره اش گذاشتم که سه سال می خورد و دعایم می کرد. رایکوف در 23 سالگی رفت تیم ملی شان. او چون عضو حزب کمونیست نبود نمی گذاشتند در کشور خودش کار کند. برای همین گفت می خواهد بیاید امارات. یک تیمی بود به اسم الاتحاد الکلباء هنوز هم در امارات هست. این تیم را می خواستند محرومش کنند از طرف فدراسیون که من رایکوف را کردم سرمربی شان. بعد برای سه سال این ها تعلیق شدند. به رایکوف گفتم کاری برایت کردم که بخور و بخواب. او این قدر که می رفت با همسرش تنیس بازی می کرد ، می گفت حشمت خسته شدم بس که خوردیم و خوابیدیم! او همه این سه سال محرومیت باشگاه را سرمربی تیم بود. حتی یک بازی هم روی نیمکت ننشست و پولش را می گرفت. خدا رحمتش کند. واقعا رایکوف را دوست داشتم. آن موقع اگر حرفی در فوتبال امارات می زدم ، کسی نه نمی گفت. راستش آنجا به من می گویند معمار فوتبال ما مهاجرانی بوده. الان در فدراسیون شان می گویند در فوتبال امارات ، سانتانا ، زاگالو ، مهاجرانی و ایویچ اثرگذار بوده اند.

خاورمیانه مدیون تله سانتانا ، ایویچ و شیرولد

من در سال های قبل از انقلاب ، به خیلی از اطلاعات مربیان خارجی دسترسی داشتم . مثلا یک مربی در تیم جوانان داشتیم که بنده خدا مربی رقص بود و گذاشته بودندش برای مربیگری یا مثلا یک مربی مجار در اهواز مربیگری می کرد که افسر ضد اطلاعات بود در کشورش و به عنوان مستشار نظامی او را آورده بودند به اینجا. مربیان گمنام یا بزرگ زیادی در فوتبال آسیا آمدند اما از میان همه آنها فقط من تله سانتانا را خیلی دوست داشتم. او را هم خدا بیامرزد. او در تیم ملی عربستان کار می کرد. کارش حرف نداشت. آخرین باری که دیدمش در سال 94 بود . بازی های جام جهانی. من مفسر آسیایی بودم و او برای آمریکای جنوبی ها حرف می زد. او فوتبال کشورهای عربی را با کارش ، زیر رو کرد و عربستان را صاحب فوتبال کرد. یا مثلا زاگالو و کارلوس آلبرتو در همه این سال ها دستیاری داشتند به نام شیرولد. او مغز متفکرشان بود. اصلا این ها در تمرینات ، هیچ کاری نمی کردند و همه کاره شان این شیرولد بود. یکی مثل تن کاته که با رایکارد بود. او هم از نظر من مربی بزرگ و اثرگذاری در فوتبال منطقه بود. البته بدون شک از اثرگذاری تومیسلاو ایویچ هم نمی توان گذشت. او هم فوق العاده بود. وگرنه باقی آنها که آمدند ، خیلی های شان فقط دنبال پر کردن جیب های شان بودند. راستش من خودم خیلی طرز کار ماچالا را دوست ندارم اما خیلی ها می گویند او هم خوب بوده است.

راستش من از همان موقع سعی می کردم تا تمرین های این مربیان را ببینم. بخصوص شیرولد که همراه با زاگالو در کویت کار می کرد. من یواشکی می رفتم و تمریناتشان را نگاه می کردم. یک روز یک خبرنگار با این دوربین های تله مرا از توی زمین دید و شناخت و باعث شد از تمرین بیرونم کنند چون داشتم تاکتیک های تیم رقیب را یاد می گرفتم. بر اثر همین دیدن و مطالعات بود که خودم به جایی رسیدم که 4 سال قبل مثلا تیمم را با تاکتیک 2-3-1-4 به زمین می فرستادم.

چرا مربیان بزرگ در خاورمیانه کارایی نداشتند؟ مثلا زاگالوی قهرمان جهان گرفته تا این همه ادم سرشناس . این یک دلیل منطقی داشت. مثلا مربی بزرگ در امارات با این پتانسیل غیر از صعود به جام جهانی ، چه کاری می تواند بکند؟ قرار است قهرمان جهان شود؟ الان مثلا مورینیو را ببرند بنگلادش . فکر کردید چه اتفاقی می افتد؟ آخرش به جام ملتها هم نمی تواند صعود کند. تازه آن هم با شیوخ عربی که فکر می کنند چون پول می دهند ، باید قهرمان جهان باشند. برای همین است که هم این مربی ها خراب می شدند و هم فوتبال منطقه خیلی پیش نمی رفت. مثلا مربی بزرگی مثل اوو ریستو آمده بود قطر. این ها می خواستند که با او قهرمان شوند. من خیلی دوست داشتم که با اوو ریستو دیدار کنم. زندگی نامه اش را در کیهان ورزشی می خواندم. او بازیکن بارسلونا بود و یک ستاره بی نظیر. برای بازی های جام عربی در مسقط ، من سرمربی عمان بودم و به عنوان تیم میزبان باید قرعه کشی را بر می داشتم. کاری کردم که حتما به قطر بخوریم. تقریبا همه اسم ها را نوشته بودم در گلدان خودمان قطر که هر چیزی برداشتم ، ما در این گروه باشیم و همین هم شد. آنها هم بی احترامی می دانستند که بیایند نگاه کنند ببینند من کلک زدم. این پدرسوختگی های من را که آنها بلد نبودند.( او این را می گوید و با صدایی بلند می خندد). ما در همان بازی افتتاحیه ، قطر را با یک گل بردیم. بعدش برای من پیشنهاد کاری از قطر آمد. آن موقع بود که اوو ریستو از من خواست این کار را قبول نکنم و من هم به خواستش احترام گذاشتم . این باعث شد تا ما با هم خیلی صمیمی شویم. من حتی بعد از ان رفتم برزیل و خانه اش هم رفتم و هنوز هم با او ارتباط داشتم. یادم هست بازی ها که تمام می شد ، شب ها همه مربی ها دور هم جمع می شدیم در لابی هتل و تا نزدیک های صبح می گفتیم و می خندیدیم. فقط لوبانفسکی بود که پیش ما نمی نشست و می رفت به اتاقش. او خلافش از بقیه مربیان اروپایی و آمریکایی سنگین تر بود.

یک شب همه آنجا نشسته بودیم و عربستان باخته بود. باورتان نمی شود ، زاگالو را اخراج کردند و حتی اجازه ندادند به ریاض برگردد . وسایلش را با جت به مسقط فرستادند و از همان جا هم دیپورتش کردند به برزیل. به همین سرسختی.

کارلوس آلبرتو معلم ورزشی که قهرمان جهان شد

این قصه را برایت می گویم تا بدانی چقدر شانس در زندگی ها اثر دارد. کارلوس آلبرتو در عمرش فوتبال حرفه ای بازی نکرده است. او مسئول فروش یک شرکت تراکتور سازی بوده که از برزیل برای کشور بنین تراکتور می فرستادند. آلبرتو یک مربی ورزش بوده است . یعنی لیسانس ورزش داشته . بنین ، مربی می خواسته و شرکتش او را به این کشور معرفی می کند. در عرض 6 ماه حتی بنینی ها پی می برند که او توان مربیگری ندارد . او را برکنار می کنند و کارلوس از آنها می خواهد تا معرفی نامه ای بدهند که بتواند برود به یک دوره مربیگری در آلمان. او عازم این کلاس می شود . در طول این کلاس ، تیم ملی برزیل برای اردویی به آلمان می رود و کارلوس آنجا با شیرولد آشنا می شود. از سابقه اش می گوید و می تواند خود را به عنوان مربی بدنساز به کادر فنی برزیل اضافه کند. او از این مسیر پیش می آید و بزودی خود را به عنوان سرمربی تیم ملی معرفی می کند. من و کارلوس سال هاست که با هم دوستیم. او حتی اگر فدراسیون می خواست به خاطر حرف من ، حاضر بود به ایران بیاید و سرمربی تیم ملی ما باشد.

بازیکنی که تا صبح تو قمار باخته که نمی تواند برود تو زمین

یادش بخیر مهدی دری و مهدی اسداللهی . روزنامه نگاری ورزشی آن روزها با الان کمی فرق داشت. آقا مهدی اسداللهی فقط یک روزنامه نگار نبود که برای ما نقش پدری داشت. او ساختار فوتبال دفاعی ایران را خودش پایه سازی کرد. من و اصغر شرفی که همیشه شیفته کارش بودیم. حتی وقتی در تیم ملی بودم ،خیلی از سئوالات فوتبالی ام را از آقا مهدی می پرسیدم. حالا بگذار یک خاطره هم از زمانی بگویم که همه کاره تیم پاس بود. من و اصغر، بزرگ های تیم بودیم . شب قبل از بازی نشستیم و با آقا مهدی تا صبح تخته بازی کردیم. فکر کنم نفری 500 تومان هم آن موقع به او باختیم. فردایش که ترکیب را خواند نه من در ترکیب بودم نه اصغر. گفتیم بابا آقا مهدی چی شد؟ گفت: بازیکنی که شب تا صبح بیدار مونده که نمی تواند برود توی زمین. آن هم بازیکنی که تا صبح 500 تومن تو قمار باخته!

مردی که تیتر زد : دل شیر خون شد

حالا که از آقا مهدی اسداللهی گفتم ، بگذار یک خاطره ای هم بگویم از سردبیر کیهان ورزشی از آقای دری . یادم نمی رود روز مرگ تختی را . او آن روز ، هفتم مادرش بود. همه در مجلس ختم در مسجد بودیم که یک دفعه یکی از کشتی گیرها زد توی سرش و گفت آقا تختی فوت کرده. همان جا ف آقا مهدی ول کرد و رفت و مجلس را ما تا آخرش برگزار کردیم. همان شب بود که تیتر زد دل شیر خون شد. این تیتر را زد و قصه کشته شدن تختی با این تیتر ، دهان به دهان گشت. همان شب بازداشتش کردند و چند ماهی افتاد زندان. البته یک بار هم وقتی نظام می خواست از بازیکنان تیم ملی اعتراف بگیرد ، او کارش به زندان کشید چون سئوال هایی که برایش نوشته بودند تا از قلیچ بپرسد را طوری دیگر پرسید.

قصه خبرنگار مخفی دنیای ورزش

بحث را روزنامه ای کردید و از خاطرات گذشته گفتیم. حالا هم که از خبرنگار مخفی دنیای ورزش می پرسید. درست است که آنها نوشتند من گول خوردم اما شک نکن که همان موقع مچش را گرفتم. دنیای ورزش یک خبرنگار خانمی داشت که در قالب یک هوادار ، همه را سر کار می گذاشت و در موقعیت هایی خاص گیر می انداخت و حرف های شان را بدون کم و کاست چاپ می کرد. خیلی ها از خود عطا بهمنش گرفته تا پرویز قلیچ ، گولش را خوردند. اما من سر کار نرفتم. او با یک پزشک روانشناس به عنوان دستیار دکتر آمد در میتینگ ما و من همچین پیچوندمش که خودش هم نفهمید از کجا خورده است. او هر کاری که کرد ، نتوانست مرا تحت تاثیر قرار دهد.

گفتم ناصر پاشو خودت رو جمع کن...

چند شب پیش رفتم ملاقات ناصر حجازی. روحیه اش بهتر شده . کمی خیالم راحت شد. بیماری سخت است اما ناصر همیشه عادت داشته که بجنگد. کم پیش می آید که او کوتاه بیاید. تا مرا دید خاطره بازی ایران و پاریسن ژرمن را تعریف کرد و حسابی خندیدیم. ناصر ان روز ، دستش درد می کرد و بسته بودش. می گفت دستم مو برداشته و بازی نمی کنم. من هم کمی صبر کردم دیدم ول کن نیست. اعصابم خرد شد 4  بد و بیراه گفتم و بعدش گفتم پاشو خودتو جمع کن برو تو زمین. این بار هم تا تو بیمارستان به ناصر گفتم پاشو ، خندید و گفت حشمت خان فحش نده ،خودم می روم!

 
world cup test PDF Print E-mail
Written by Administrator   
Tuesday, 05 April 2011 17:35

this is a tester

 
Banner
Copyright © 2012 Soccermania. All Rights Reserved.
Joomla! is Free Software released under the GNU/GPL License.
 

Polls

Joomla! is used for?
 

Who's Online

We have 1 guest online

Advertisement

Featured Links:
Joomla!
Joomla! The most popular and widely used Open Source CMS Project in the world.
JoomlaCode
JoomlaCode, development and distribution made easy.
Joomla! Extensions
Joomla! Components, Modules, Plugins and Languages by the bucket load.
Joomla! Shop
For all your Joomla! merchandise.